العلامة المجلسي

529

حياة القلوب ( فارسي )

يعقوب عليه السّلام بگيريد وبزودى طعام از براي ايشان كيل كنيد ، چون فارغ شويد مكيال خود را در ميان بار بنيامين بيندازيد . چون ملازمان موافق فرمودهء يوسف عليه السّلام عمل كردند وايشان را مرخّص كردند وبار بستند وبا رفقا روانه شدند ، يوسف عليه السّلام با ملازمان از عقب ايشان رفتند به ايشان ملحق شدند ودر ميان ايشان ندا كردند كه : اى مردم قافله ! شما دزدانيد . گفتند : چه چيز شما پيدا نيست ؟ ملازمان يوسف عليه السّلام گفتند : صاع پادشاه پيدا نيست وهر كه آن را بياورد بار يك شتر گندم به أو مىدهيم . چون بارهاى ايشان را تفحّص كردند صاع در ميان بار بنيامين پيدا شد ، يوسف عليه السّلام فرمود كه أو را گرفتند وحبس كردند ، وچندان‌كه برادران سعى كردند در خلاصي أو فايده نبخشيد . چون مأيوس شدند ، بسوى يعقوب عليه السّلام برگشتند ، چون واقعه را عرض كردند فرمود : « إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ » وگريست وحزنش زياد شد به مرتبه‌اى كه پشتش خم شد ، ودنيا پشت كرد بر يعقوب عليه السّلام وفرزندان يعقوب تا آنكه بسيار محتاج شدند وآذوقهء ايشان آخر شد ، پس در اين وقت يعقوب عليه السّلام به فرزندانش فرمود : برويد تفحّص كنيد يوسف وبرادرش را ، نااميد مشويد از رحمت الهى . پس جمعى از ايشان با مايهء قليلي متوجه مصر شدند ، يعقوب عليه السّلام نامه‌اى به عزيز مصر نوشت كه أو را بر خود وفرزندانش مهربان گرداند ، فرمود كه : پيش از آنكه مايهء خود را ظاهر سازيد نامه را به عزيز بدهيد ودر نامه نوشت : « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، اين نامه‌اى است بسوى عزيز مصر وظاهر كنندهء عدالت وتمام دهندهء كيل ، از جانب يعقوب فرزند إسحاق فرزند إبراهيم خليل خدا كه نمرود هيزم وآتش براي أو جمع كرد كه أو را بسوزاند ، خدا بر أو سرد وسلامت گردانيد واز آن نجات داد أو را ، خبر مىدهم تو را اى عزيز كه ما خانه آبادهء قديميم كه پيوسته بلا از جانب خدا به ما تند مىرسد ، براي آنكه ما را امتحان نمايد در وقت نعمت وبلا ، وبيست سال است كه مصيبتها به من پياپى مىرسد : أول آنها آن بود كه پسرى داشتم كه أو را يوسف نام كرده